تبليغاتX
شهد غزل
شهد غزل

۹۲

 

فقط یک بار اشک بریز تا صد بار اشکت را پاک کنم

 

نشسته در نفسم اوج صد پریشانی

 

بیا بیا که درد درونم تو می دانی

 

هوای غربت ما را کسی نمی داند

 

هوای غربت ما را تویی که می دانی

 

ببین که سکوتم در این هوای غریب

 

ببین سکوت درونم سکوت طوفانی

 

به آسمان تو دیگر نمی رسد دستم

 

بگیر دست مرا ای خدای نورانی

 

اگرچه دست تهی آمدم به درگاهت

 

دلم پر است از این ربنای عرفانی

 

یک عاشق 

 

وقتی که سکوت می کنی به تو ایمان می آورم!

 

 

نوشته شده در 88/10/05ساعت توسط | |

۹۲

بی شک آنهایی که می دانند چگونه باید مُرد؟

می دانستند که چگونه باید زیست!

 

این مرتبه «مثنوی» مهمان شهد غزل شد  

زخم های کهنه ای بر تن شدیم

عاقبت با عشق هم دشمن شدیم

فکر می کردیم با هم یک دلیم

خشت های محکمی از یک گِلیم

فکر می کردیم طوفان زاده ایم

دل به دریای صداقت داده ایم

ساقه ی احساسمان خشکیده بود

حرفهامان مبهم و پیچیده بود

آنچه می گفتیم خوابی بود و بس

طرح بی رنگ سرابی بود و بس

باز هم نان جای ایمان را گرفت

فاصله سیلی شد و جان را گرفت

دستهای خالی و امیدوار

بار دیگر چشم هایی اشک بار

باز قلبت سنگ شد ، دیدی رفیق؟

پای مردی لنگ شد ، دیدی رفیق؟

سفره ات رنگین و پابوست حریر

سفره ی ما همچنان نان و پنیر

مرهم دریا شدن شوخی که نیست

ناجی فردا شدن شوخی که نیست

ما میان خواب و رویا گم شدیم

سوگوار قصه ی مردم شدیم

دست ما آیینه بود و آفتاب

یک دل بی کینه بود و افتاب

کاشکی یک لحظه منطق داشتیم

از سیاهی دست بر می داشتیم

ناشناس

 

نوشته شده در 88/10/01ساعت توسط | |

۹۲

یا حسین ابن علی از باطن پاکت مدد

 امام حسین را ابتدا خداوند به توسط عشق شهید کرد

سپس شمر بوسیله تیغ .

 

دلی چون لاله خونین دارم امشب

شبی چون کوه سنگین دارم امشب

ملال ابری شب های خاموش

به دل بارانی از کین دارم امشب

پلنگ زخمی صحرای شرقم

سرود خشم و نفرین دارم امشب

چه گل هایی که پرپر شد در این دشت

عزای مرگ رنگین دارم امشب

به یاد اختران خفته در خاک

تمام دشت آذین دارم امشب

الا ظلمت چراغ شب بیفروز

که من میعاد خونین دارم امشب

 

 

 

نوشته شده در 88/09/27ساعت توسط | |

۹۲

مستی من مستی عشق است هشیارم مکن!

خواب  من آرامش جان است بیدارم مکن!

من اگر باری کشم بارِ نگاری می کشم ؛

آدمم ، خر نیستم هر بار را بارم مکن  !

یوسفم من ، یوسفم در چاه کنعان خوشترم،

روبرو با مردم بی ذوق بازارم مکن!

دوستی مردم  نااهل  نوعی دشمنی است ؛

از سر خیرت گذشتم ، ای دل ، آزارم مکن !

کو دلی ؟ کو دانشی؟ ای چشم سحر انگیز یار !

غارتم کردی ، دگر چیزی بدهکارم مکن !

ای دل آشوبگر ، اینجا و آنجایم مَکِش !

یک تن فرسوده ام صد جا گرفتارم مکن !

نوش امشب خوب بود ار نیش فردایی نداشت ،

بهر یک لذت به صد محنت سزاوارم مکن !

« زاهدا»! کاری بکن قلبم بگوید: « یا خدا »  

یا خدا و یاخدا گویان به اجبارم مکن !

تو خبر از حال من چون من نداری ای حریف ؛

من گنه کارم ولیکن تو گنه کارم مکن !

دین حق را خُلق احمد ساخت ، خوی شیخ سوخت

راست گویم ؛ کافرم مشمار و بردارم مکن !

یک جهنم ساخت ایزد ، صد جهنم تو مساز

از خدای مهربان خویش بیزارم مکن !

جان یکی ، جانان یکی ، مولا یکی ، فرمان یکی

ثابتم بگذار در یک جا و سیارم مکن !

دلبرا مپسند ایامم به تلخی  بگذرد

بیش از این محروم از لعل شکر بارم مکن !

پیش پای دوست گر خاک رهم سازی بساز ؛

پیش چشم دشمنان در مانده و خارم مکن !

یک عاشق

 

لطفاً از وبلاگ «شاخه نبات» هم دیدن فرمایید !

 

 

نوشته شده در 88/09/23ساعت توسط | |

۹۲

شبم تو کردی و شب را جدا ز ماه تو کردی 

 ز شب گذشتم و روز مرا سیاه تو کردی

 از  آشیانه پریدم دمی که روی تو دیدم

 مرا چو قمری غم دیده بی پناه تو کردی

 ترا چو عمر گرفتم ترا زمانه گرفتم

 دریغ ، عمر زمان مرا تباه تو کردی

ز هر طرف که گذشتم رسید بوی خوش تو

 مرا به روز و  به شب ها اسیر راه تو کردی

 هزار خرمن گل بودم و هزار گلستان

 به زیر پای گُلَم را ، چنان گیاه تو کردی

 چو آمدی تو بدان روی ماه و چاه زنخدان

 دریغ ، یوسف دل را اسیر چاه تو کردی

اگر که عشق گناهست و باعثش نگه گرم

 قسم به عشق، نگارا ! که این گناه تو کردی

در آبگینه زنم بوسه بر دو چشم   چو مجنون

از آن زمان که بر این چشم من ، نگاه تو کردی

به عهد پاک محبت که بستی از سر یاری

وفا نکردی و دردا که  اشتباه تو کردی

به سوی من چو فکندی نظر ز گوشه ی چشمی

مرا به گوشه نشینی اسیر آه تو کردی

به پیش چشم من ای دوست تا که جام گرفتی

لب خموش مرا آه دادخواه تو کردی !

 

یک عاشق

 

لطفا از « شاخه نبات» هم دیدن فرمایید  

 

 

نوشته شده در 88/09/18ساعت توسط | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت